![]() |
![]() |
|
|
نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.
نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم. نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند. نمي دانم لياقت او را نداشتم يا او لايق من نبود. نمي دانم من در حق عشقمان خيانت كردم يا او.او قدر ندانست يا من. نمي دانم خدا اين را قسمت ما كرد يا ما خود قسمت را رقم زديم. نمي دانم چرا وقتيكه دل بستن سهل است، دل كندن آسان نيست. نمي دانم خدا به ما دل داد تا از دنيا ببريم يا دنيارو داد تا دل بكنيم. هنوز نمي دانم با بودن او زندگي سخت است يا بي او. تحمل جاي خاليش توي تك تك لحظه ها سخت تر است يا ... نمي دانم شكستن غرورم سخت تر است يا شنيدن صداي شكستن قلبم. نمي دانم تو به من عشق را آموختي يا مي خواهي نفرت را يادم بدهي. نمي دانم كه بگويم: چرا آمدي؟ يا بپرسم كه؟ چرا رفتي؟ من نمي دانم تو به من بگو... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/06/04ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط تران |
|
|
خدا نگهدار , خدا نگهدار رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ... تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ... و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ... افسوس رفتی ... ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ... و حتی ساده مثل سادگی هایم ! من ماندم و یک عمر خاطره ... و حتی باور نکردم این بریدن را ... کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم ! کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ... رفتی و گریه هایم را ندیدی ... و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ........... قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!! که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!! ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را باور نکردی !گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر سر این ترانه ها می آید !ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از شادی نبود !بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به این اشکها اعتنا نکردی !اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !به حرمت آن شاخه ی گل سرخ که لای دفتر ترانه هایم خشک شد !به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !به حرمت بوسه هایمان ! نه !تو حتی به التماس هایم هم اعتنا نکردی !قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !خدانگهدار ... خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/09/29ساعت 1:25 بعد از ظهر توسط تران |
|
|
يــــــكنفرهست كــه ازپنجره هــا نـــــرم و آهسته مـــرا می خواند گــــــــــــرمی لــهجه بــارانـی او تا ابـــــــــدتوی دلــــم می مــاند یـــــكنفر هست كه در پرده شب طــــرح لـبخند سپيدش پيداست مثل لحظات خــــــوش كودكی ام پر ز عــطر نفس شب بـو هاست يــكنفرهست كه چون چلچله ها روز و شب شيفته پـــــرواز است توی چشمش چمنی ازاحساس تـــوی دستش سبدی آواز است يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين می گويد يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/07/27ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط تران |
|
|
براي تو...تو كه عزيزتريني... داشتم فكر مي كردم اين چندمين تولدته كه من كنارتم هر چي مي خواستم حساب كنم نميشد 2 سال 5 سال 10 سال فكر كنم 14 سالي شد...نه؟؟؟ اول از همه قهر و اشتيامون يادم اومد...يادته كه... يادته اول سال كلاسامون از هم جدا افتاد...يادته چه سالي بود... يادته كه... يادته كه... يادته كه... يادته كه... يادته با هم بزرگ شديم با1000 تا ارزوي قشنگ... يادته كه... يادته پيچونديم رفتيم بيرون... يادته كه... هميشه حضورت در كنارم باعث ارامشمه هميشه به حساب اينكه ميدونم پشتمي و ازم حمايت ميكني رفتم جلو هميشه بهترين دوست بودي و هميشه هم بهترين و عزيزترين ميموني برام اينكه بگم خيلي دوست دارم شايد كه نه حتما بيانگر تمام احساسم نيست ولي تو هميشه احساساتمو خوب درك ميكني بهترينم با بهترين ارزوها تولدتو تبريك مي گم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/02/28ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط تران |
|
|
دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
دنبال چه می گشتم ؟؟! نمی دانم! شاید دنبال خودم!
انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
آمده بود سری به ما بزند و برود .
سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
(( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)
او که رفت , به رسم هر شب فانوسی روشن کردم. صندوقچه ی کنار ایوان چشمانم را نوازش می داد.
یادش به خیر!
آن روز ها! یادت هست؟؟!
سهم ما از دریای فرصت , صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!
آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!
صبح که می شد
به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!
بهترین !بهترین !بهترین !...........................
آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!
یادم نمی رود آن شب :
با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ , خسته و خوشحال , از ساحل فرصت آ مدیم , توی همین ایوان!
در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................
بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!
دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................دیگرانتظارها به لب رسیده بود!!!
تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار , برای شروع نکردن بود! نه برای شروع!!
![]() کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!
کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم! ............. و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!!
خدایا! کمکمان می کنی , میدانم!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/01/13ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط تران |
|
|
نمي توان به جايي گريخت...حقيقت زير چتر عادت پنهان است... حال كه نه فرار دردي را درمان مي كند .... نه قرار... بايد بايد بر مدار صبر سماعي مردانه كرد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/11/29ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط تران |
|
يه كوله بار خاطره براي يه عزيزه يه عزيز عزيز تر از جان.... حدس بزن چند باربه يادت باز ازاون كوچه ها ميگذرم حدس بزن چند تا پرنده درد دوريتو ميدونن حدس بزن چند باربه ياد 1000تا خاطره مشترك برميگردم كه دستاتو بگيرمو و به ياد اون روزا بخنديم ولي تو نيستي.......
" تو يه اسمي كه هميشه ميمونه توخاطراتم ... "
"واسه جدا شدن حالا خيلي دير شده ....شايد اين تقدير من بود..." "از جدايي حرف نزن ...حرفي از رفتن نزن...."
"هر چي دلت ميخواد بگو ولي خداحافظ نگو...." "كاش دلش نياد زمونه براي ما كم بزاره...." " ...من هنوز تو ماجراتم....."
"اوني كه دوسش داري بهش نگو دوسش داري ميره و تنهات ميزاره..." "واي كه چقدر تنگه دلم...." واي كه چقدر سرده دستام بدون گرمي دستات........"
"يادت نره قرارمون نه تنها امروز هر روزه...."
به هر طرف رو ميكونم 1000 تاخاطره مشترك ميبينم ....... در انتظار يه معجزه ام......معجزه نرفتنت........ منتظرم........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1385/11/14ساعت 0:57 قبل از ظهر توسط تران |
|
چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است
شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر.... نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟ ا مرا از یاد برده ای .... خوب من ٬چشم در راهت هستم ورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست . آیا کسی هست ؟ آه ه ه ه ... کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی راستی چه شد اینگونه شد ؟ چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟ اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی رفتنت چیست ؟ نمی دانم ٬ نمی دانم بهانه ات چیست! فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی... فقط می دانم که دلم بی قرار توست. می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم فراموشت کنم... می دانم که با تمام نا مردمی هایت ٬ بی مهریت هایت آزارهایت .. می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم . نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم. با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی ! هنوز دلم برایت تنگ می شود هنوز چشمانم در جستجوی آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ... راستی چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس تنگ شده .... باز هم بی قرارت می شوم ... هنوز هم از کویت می گذرم و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . . هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ... هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ... باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد... آن نگاههای نافذ که دلم را می لرزاند. آن نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام نبود... یادش بخیرآن روز ها ... همیشه چقدر زود دیر می شود٬دوست من! همیشه چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم . همیشه چقدرزود خوشی ها تمام می شوند... همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم... همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی با کوچکترین بهانه ای ...چه می گویم ؟ بی بهانه... فقط چون دلت می خواهد فقط چون ...نمی دانم !! نمی دانم چرا به تو دلبسته ام! نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ... نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی بمانی ! نمی توانستی بمانی ... نازنینم تو که راه ماندن را نمی دا نستی ! چگونه راه آمدن را آموختی و در حیرتم من که راه آمدن را نمیدانستم و از تو آموختم آمدن را چگونه بی تو مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام... چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست . منکه را ه رفتن را خوب می دانم ٬ چرا که آنرا نیز تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ... چرا نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟.... تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای که توان رفتنم نیست تو با کدام سحر جادویم کرده ای ؟ که اینگونه چون آهو بره ای بی ارادهدر اختیارم گرفته ای ... محبوبم نمی دانم چه بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ... قلبم را به امانت به تو سپردم... امانت دار خوبی باش...شکستنی است مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ... باور کن دیگر توان از دست داده ام... باور کن هنوز می خواهمت ... دوست من ! عزیز من !خوبم ! نازنینم ! نگارم ! دلبرم تمامی وجودم تمامی من ... مرا دریاب... مرا دریاب... پیش ازاینکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام... خسته ام خسته ی خسته ی خسته .... ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/11/04ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط تران |
|
دستانت دیگر مرا گرم نمی کند
و نگاهت خالی ست . بی هیچ مفهومی ... دود چشمانم را آزار می دهد فقط بگذار بخوابم . بی هیچ رویایی... و تمام نفس هایم را هدر دهم . دیگر کسی نیازی به نگاه منتظر من ندارد ... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/10/26ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط تران |
|
ندونستم توي اين دنياي فاني نمي شه هم زبون رازقي بود...
ميون اين همه آوارگيها نمي شه فكر عشق و عاشقي بود...
هنوزم فكر مرغاي مهاجر به غير از گريه تعبيري نداره......
دلم تنگه از اين دنياي فاني .......از اين شبهاي سرد و بي ستاره........
از اين شبهاي سرد و بي ستاره.......
از اين شبهاي سرد و بي ستاره....... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1385/09/28ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط تران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من اینجا بس دلم تنگ است...
وهر سازی که می بینم, بد آهنگ است... بیا ره توشه برداریم, قدم در راه بی برگشت بگذاریم... ببینیم آسمان هر کجا, آیا همین رنگ است؟ |
| آرشیو موضوعی |
|
زمزمه های ترانه ترانه های دلتنگی نامه هایی برای من |
|
RSS
|